تبليغاتX
گاه نوشته هایم
گاه نوشته هایم

!...شاید این روز ها

میخواهم هیچ شوم...

هیچ هیچ!

سبک 

شاید سبک تر از یک پر!

یک احساس پرواز،شاید به همین نزدیکی ها ، شاید ...

میخواهم خود را جزئی از باد بدانم

ولی

کاش میشد هیچ شوی!

نمی دانم ...

شاید این روزها ...!

به قولش « هیچ که شوی پرواز میکنی » !





خیلی وقته که احساس سنگینی عذابم میده.

آخرین باری که سبک شده بودم رو یادم نمیاد. ولی هرچی بود...


نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 3 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |


اندوه که از حد بگذرد،

جایش را می دهد به یک بی اعتنایی مزمن.

 دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن

 آن چه اهمیت دارد کش داری رخوتناک حسی است که دیگر ترا به واکنش نمی کشاند و در آن لحظه فقط

در سکوت نگاه می کنی و نگاه می کنی...

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 3 قبل از ظهر توسط محمدحسن| |

یه زندگی بدون دوستان هیچ معنایی نداره! 


باور نداری؟ پس حتما تا حالا زندگی نکردی!


عشق و علاقه و دوستی هستن که به زندگی لذت می بخشه!


ولی ما سه تا فراتر از سه دوست!


یه چیزی بالا تر!


عشق است دوستی!


پس به سلامتی دوست...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمدحسن| |

وقتی که دلت از عالم و آدم میگیره!


از همه چی خسته میشی!


و یاد خدا...

آرامش!


یا مقلب القلوب!

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمدحسن| |

خدای عزیز!


اگه تو نمی گذاشتی که دایناسور ها منقرض بشند، ما دیگه کشوری نداشتیم.


تو کار درستی کردی!


من فکر نمی کردم که نارنجی و ارغوانی به هم بیاد تا وقتی که غروب خورشیدی که روز سه شنبه ساخته بودی رو دیدم.


دمت گرم!


خدا جون 


آیا تو چیزی در باره اشیاء پیش از اینکه اختراع بشن میدونی؟


و یه چیز دیگه


میدونم که تو خیلی نگرانمی و از من مراقبت میکنی


میخواستم بهت بگم لازم نیست نگران من باشی، من همیشه دو طرف خیابون رو نگاه میکنم!


---------------------------------------------------------------------------------------------


پ.ن: این ها را از من نشنیده بگیرید!کودک درون بر من غلبه کرد.

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

این روز ها باید کمتر به نت سر بزنم! مدت زمان حداقل تا دوسال دیگر...!

در تلاش برای آمادگی کنکورم. اگر از دیدگاه بچه های شهرم به این قضیه نگاه کنی شاید با خودت بگویی "بابا هنوز! خیلی وقت داری! صبر کن فعلا عشق و حال کن بعد! "ولی من خودم را با  دانش آموزان دیگر شهر ها مقایسه می کنم نه با این شهر...!

هدفم مشخص است: مهندسی مکانیک جامدات دانشگاه صنعتی شریف. البته انشاالله! هدفم بزرگ است و باید تلاشم هم در حد و اندازه ی هدفم باشد و به همین دلیل از حالا شروع کرده ام.از نظر خودم باز هم دیر بوده،یک تابستان را از دست داده ام. تابستانی که می شد کمی خودم را بالاتر بکشم. الحمدالله با پشتیبانی خانواده ام و کمک دوستان و مشاورانم و با یاری خداوند در راه رسیدن به این هدف هستم و با تمام تلاشم به مقصدم خواهم رسید.بی شک...!

یکی از موانعی  که ممکن است سد راه من شود همین نت و امثال این هاست و برای همین  باید بعضی از تکنولوژی ها رو از خودم دور کنم تا با تمرکز بیشتری با درسم برسم!

یک امتحان نهایی روبرویم وبعد هم پیش و و بعد از آن حریف قدرم کنکور...! شاید بعدش کمی دل آسودگی.

در این مدت شاید زمانی اتفاق افتاد که قانون شکنی کردم و در اینجاها پلاس شدم ولی این را هم بگذارید به پای یک تغییر روحیه! شاید لازم باشد.


برای مدتی بدرود!


پ.ن:به دعای شما دوستان نیازمندم!



نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

گاهی باید به شعور بعضی ها شک کرد...!

به قول دوستم صبر هم تحملی دارد!(شده واسم یه خاطره این جمله)

آنقدر باید سکوت کنی که به این اصل "جواب ابلهان خاموشی ست" عمل کرده باشی. ولی گاهی اوقات، دیگر تحمل تاب نمی آورد...! باید جوابی داد که حرف زدن را فراموش کند، چه برسد به بیهوده حرف زدن و نابجا گفتن!


نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

فارغ التحصیل ها از دانشگاه که بیرون می آیند کار گیر نمی آورند.مسنها بازنشسته می شوند و گرفتار یک لقمه نانند.آدم بزرگها از صبح تا شب کار می کنند تا خرج خانواده و تحصیل بچه هایشان را بدهند،فرصتی برای رویاهایشان ندارند.مدام با سر می خورند به چیزی که ما بهش می گوییم واقعیت تلخ .

دنیا هیچ وقت به اندازه حالا دچار تفرقه نبوده،با جنگ های مذهبی،انقلاب ها،نسل کشی،بی احترامی نسبت به زمین،بحرانهای اقتصادی،افسردگی،فقر...با مردمی که همه فکر می کنند راه حلی فوری حداقل برای یکی از مشکلات دنیا در چنته دارند.

هر چه جلوتر می رویم،اوضاع تاریکتر به نظر می رسد.

ولی من به خدایم ایمان دارم!

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

اين روز ها منتظرم, منتظر يه اتفاق خوب! شايد يك مسافر,شايد...!
آخر زمانش نزديك است.اگر خواست شايد اين روز ها...,خودش نيز بي خبر ,كس ديگريست كه زمانش را ميداند,فقط او,و اوست...!
نميدانم يا مطمئن نيستم وقتي كه آمد شاد شوم يا غمگين,يار شوم یا خائن...!
ولي به خدايم ايمان دارم. بار خدايا حال عاشقشم,قدرتي به من ده عاشقش بمانم و در مرام عشاق هيچگاه تنهايش نگذارم!
شايد...

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

خداوندا !

تغییرم را زیبا بنویس

کمک کن آنچه را تو زود میخواهی من دیر نخواهم

و آنچه را تو دیر میخواهی من زود نخواهم !

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

همرنگ نشدن با اين جماعت صد رنگ را به رسوايي اش ترجيح مي دهم!

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |

به چه می اندیشی

ایران من پر از ستاره است

گیرم قاسم سلیمانی اش را هم بگیری

به جای هر قاسمش صدها قاسم دیگر 

صدها ستاره دیگر خواهد رویید

حرف ما همان حرف بزرگ ماست از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر آمریکا !

.

>

من نیز یک قاسم سلیمانی هستم!


نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط محمدحسن| |